|
بالاخره برگشتند، هشتاد و هشت نفر از نود نفر. قبل از ظهر بی سیم زدند که محاصره شدیم. دکتر به حسن نگاه کرد . حسن با همان نگاه گفت چشم. سرشب رسیدند آنجا . حسن چند نفر را فرستاد برای سازماندهی ، خودش و بقیه هم سنگر گرفتند و شروع کردند راه باز کردن .عراقی ها هم هرچه آتش داشتند می ریختند سرشان.نصفه شب دوباره بی سیم زدند. صدای بی سیم چی می لرزید دکتر! حسن شهید شده ، بقیه هم همه شهید شده ن . چه کار کنیم ؟دکتر گفت حسن چهارده تا جون داره ، هنوز چهارتاش مونده . بالاخره راه را باز کردند و همه برگشتند. دکتر منتظرش بود. منتظر همه شان بود. |